![]() |
![]() |
|
| دوستانه |
شیشه ای میشکند یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟ مادرم می گوید شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست. عابری خنده کنان می آمد. تکیه ای از آن را بر میداشت مرهمی بر قلبم می شد. اما هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟؟؟؟؟ "زندگی" شاید که همین باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:15 توسط پروانه ی خسته |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:32 توسط پروانه ی خسته |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:31 توسط پروانه ی خسته |
|
![]() بی خبر از حال هم خوابیدن چه سود؟ بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟ گر نرفتی خانه اش تا زنده بود خانه صاحب عزا خوابیدن چه سود؟ گر نپرسی حال من تا زنده ام بعد مرگم اشک و نالیدن چه سود؟ زنده را در زندگی قدرش بدان ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:38 توسط پروانه ی خسته |
|
|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خل نشوی گریه کنی؟ کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:7 توسط پروانه ی خسته |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:9 توسط پروانه ی خسته |
|
|
خسته ام گاه از آفرینش,کفرست می دانم .
اما شکسته ام
گاه از باور های دروغ ,
نغمه ای ست تکراری ,که می خوانم.
و قلب خسته از هراسیدن
,افسار اجبار پاره می کند
و خویشتن به پهنه ی دریا می سپارد.
امروز خواهان رقص با امواج اوست
بوسه هایٍ اشک آسمان به زمین
باز مدهوشم می کند
باز بیقرارم از غوغای روح
, که آرامش از یاد برده ست.
تقدیر قلب و روح تباهی نیست ای عشق, بخوان مرا .
ای انکه غایت از امدن تو بودی, بخوان مرا.
دهر تنها ترس نبودن تو را به رخ آدمی کشید ای عشق,بخوان مرا
.من بی بار,بار سفر نخواهم بست.
ان روز که کوله ی آمدن بر شانه نهادم
,قسم به عاشقی خوردم و هر قدم را به سازی از این واژه نواختم.
خدایا ؛
ای آنکه دل پس از تمام پرواز های سردرگم
باز به سایه ی عشق تو آرمید.
حقیقت آن ست که آب هیچ دجله ای
,همچو دجله ی عشق تو, مرا سیراب نخواهد کرد
و هیچ زمزمه ای همچو ندای تو مرا دلخواسته نخواهد کرد .
.در هر ندای برخاسته از این حنجره ی خسته
,خنجر ندامت بر سینه ام فرود می آید
و می شکافت قلبی را
که دروازه های خویش به غیر تو گشود
و عشق دیگری برگزید.
خدا یا ؛
فریاد می زنم
که من بیراه رفتم و خشکی بیابان های دل از فراق توست
بگذار تا آفتابگردان های دل
,سجده سوی خور عشق تو آرند.
بگذار تا گریه های شبانه ام
از آن عشق تو باشد
و بر دامن حریر عشق تو بدرخشد
بگذار پایان این مقصد آمده
,رسیدن دل به کوی عشق تو باشد
بگذار تا آرامیدن دل در آرامگه عشاق تو باشد
خدایا؛
بگذار تا قلبم به عشق تو آشیانه بیابد.
بگذار تا اینبار سرافراز
فریاد عاشقی برآورم.
بگذار ....
بگذار.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:9 توسط پروانه ی خسته |
|
|
در زمستانی سرد
, قول بهار جوانی می دهی ای زندگی!.
غافل از اینکه صدا می کند
هر زوزه ی باد
و باور می کند تمام باور هایم را
آرزوهای بلند , توان فریاد
ای کاش تمام زندگی
خوابی به تعبیر بیداری بود
تا عمر
,این حصار بلند را بشکنم
و از صدای شکستن, حس رهایی به آغوش گیردم
ای زندگی ؛می شنوی ؟!
صدای رقصیدن برگ های بی جان را
از بلندی های درخت عمر می شنوی ؟!
که در سکوت
چه فریادی بر رهایی می زنند !
اخر آنها هم خسته از بودن
,به نبودن خویشتن, سوق می دهند.
باز هم می شنوی
ای زندگی؟!
باز هم صدای می آید .
اینبار نه صدای رقص برگ ها
بلکه صدای شکستن روح
از تکرار صدای زنجیر های به گردن اویخته است
که تو وعده ی رها بودن آن دادی!
دشت عمرم همه به سیاهی رنگ دارد
تو که به من وعده ی رنگ های در رنگ را دادی؟!
خشم من نه از برای اسیر تو بودن است
بلکه از غافله جا ماندن است.
چه دور افتادم از غافله ی رهایی!!!
اینبار نفس ها را
آرام آرام از سینه ی درد آلودم بگیر ای مرگ.
آخر ای مرگ
تو را چه شده است که در این بازی تو همراه نیستی؟!
چرا اینبار در این فریب
تو آغاز رهایی نیستی؟!
چرا با تمام تیزی خنجرت
اینبار برنده نیستی؟!
باز به تو می رسم
و سر به شانه های تو می نهم
تا که شاید اینبار ساز تو آرامم کند ای نا امیدی
ای ناامیدی ؛
به این دشت غم زده بگو
بگو که من در بیابان آسمان دارم.
بگو که من با آسمان قصه ها دارم.
بگو که من در اوج اسارت ,باور آزادی دارم
بگو که من با تمام سردی لحظه ها
,خاطره های بی انتها, گرم دارم
بگو به این دشت یخ زده از سرمای بی تفاوتی ها
که من با تمام بی رحمی روزگار
, هنوز قلم بر نوشتنم دارم.
بگو که من
تنها تشنه ای از برای عشق بودم
که بی نصیب و تشنه تر
, از حیله ی زندگی خواهان پروازی دوباره ام.
قسم به باور عشق
اینبار دیگر به دام نخواهم نشست.
و تا مقصد بال می گشایم
اگر چه خستگی
به دره های تاریک تر بنشاندم
قسم به با ور عشق....
قسم به باور عشق.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:51 توسط پروانه ی خسته |
|
|
گویی نه چشم و دل دریا با من است
و نه خروش قلبش از دوری من است.
تنها صدای امواج بود که مأنوسم می داشت
و اکنون که دیده از دیدن می گیرم طوفان نثارم می کند .
گویی او نبود که با من نوای بودن را سر می داد .
نوای مرا یاد آر آن هنگام
که در سکوت شب تنها برای تو زمزمه می شد . !
و به یاد آر
قصه هایی را که تنها برای لبخند تو بر زبان رانده شد.
چه آسان آسمان را همراه می گیری!!
گرچه ساحلی ز شن های خشک و بی جامه ی سبز از آن من است
,اما قدم های هر رهگذری
را توان احساس گرمای درونم هست.!
ای کاش گام های خیس تو را توان تجربه بود .!
خسته ام از آنکه همیشه دامان ز من می گیری .
حال انکه من از شوق وصال تو
!با هر گامت,گام ها برداشته ام
و لحظه از بودن در کنارت شرم را نشناخته ام.
.بیا و به آغوشم کش
که زمان توان انتظار ربوده است
بگذار تا لحظه ای دست هایم ,
صافی دست هایت را احساس کند
سال هاست که چشم هایم را
زلالی چشم هایت مسحور داشته است.
به خدای می سپارمت
که خدای با من و دل مهربان تر بود
و ز خدای می خواهمت
که خدای بخشندگی را به دل ها آموخت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط پروانه ی خسته |
|
![]() بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا تو فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چو کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم ،نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:11 توسط پروانه ی خسته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
زندگی مرگبار ایجا دلم برای تو هی شور میزند فرزند دنا برای زنده بودن دلیل آخرینم باش عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|